شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه (2323)

ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه
کاستیزه همی‌گیرد او را مگر از لابه

نی نی تو بنال ای دل زیرا که من مسکین
بی‌صورت او هستم چون صورت گرمابه

شد خانه چو زندانم شب خواب نمی‌دانم
تا او نشود با من همخانه و همخوابه

حسن تو و عشق من در شهر شده شهره
برداشته هر مطرب آن بر دف و شبابه

ای در هوست غرقه هم صوفی و هم خرقه
هم بنده بیچاره هم خواجه نسابه

روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده (2324)

روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
دستار گرو کرده بیزار ز سجاده

من مست و حریفم مست زلف خوش او در دست
احسنت زهی شاهد شاباش زهی باده

لب نیز شده مستک گم کرده ره بوسه
من مستک و لب مستک و آن بوسه قواده

این دلبر پرفتنه با جمله دستان‌ها
خوش خفته و جمله شب این عشرت آماده

این صورت‌ها جمله از پرتو او باشد
و آن روح قدس پاک است از صورت‌ها ساده

شمس الحق تبریزی شرحی است مر این‌ها را
آن خسرو روحانی شاهنشه شه زاده

امروز من و باده و آن یار پری زاده (2325)

امروز من و باده و آن یار پری زاده
احسنت زهی خرم شاباش زهی باده

بازیم یکی عشقی در زیر گلیمی به
بر حلقه هر جمعی بر رسته هر جاده

این حلقه زرین را در گوش درآویزم
یعنی که از این خدمت آزادم و آزاده

عشق من و روی تو از عهد قدم بوده‌ست
روی من از اول بد بر روی تو بنهاده

ای بر سر بازاری دستار چنان کرده (2326)

ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
رو با دگران کرده ما را نگران کرده

ما را بگزیده لب کیم بر تو امشب
و آن خلوت چون شکر یا لب شکران کرده

با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری
کو زهره که بشمارم این کرده و آن کرده

زهد از تو مباحی شد تسبیح صراحی شد
جان را که فلاحی شد با رطل گران کرده

جان شد چو کبوتر جان زوتر هله زوتر جان
ای تن تنتن کرده تن را همه جان کرده

از عشق شب زلفت آن ماه گدازیده
وز پرتو رخسارت خورشید فغان کرده

ای دفتر هر سری شمس الحق تبریزی
ای طرفه بغدادی ما را همدان کرده

ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه (2327)

ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه
هر کس ز دگر جامی مستک شده کالیوه

در پرده دو صد خاتون رخساره دریدستند
بر روی زنان هر یک از جفت دگر بیوه

در کامه هر ماهی شستی است ز صیادی
آن ناله کنان آوه وین ناله کنان ای وه

جبریل همی‌رقصد در عشق جمال حق
عفریت همی‌رقصد در عشق یکی دیوه

ای مطرب مشتاقان شمس الحق تبریزی
می‌نال در این پرده زنهار همین شیوه

چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله (2328)

چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله
پیروز تو واگردی فی لطف امان الله

ای شادکن دل‌ها اندر همه منزل‌ها
در حسن و وفا فردی فی لطف امان الله

هم رایت احسان را هم آیت ایمان را
تا عرش برآوردی فی لطف امان الله

تو بیش کنی کم را از دل ببری غم را
از رخ ببری زردی فی لطف امان الله

از آتش رخسارت وز لعل شکربارت
در دی نبود سردی فی لطف امان الله

آگاه توی در ده احسنت زهی سرده
هم دادی و هم خوردی فی لطف امان الله

در عشق خداوندی شمس الحق تبریزی
چون عشق جوان کردی فی لطف امان الله

هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته (2329)

هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته
هر عضو من از ذوقت خم عسلی گشته

خورشید حمل رویت دریای عسل خویت
هر ذره ز خورشیدت صاحب عملی گشته

این دل ز هوای تو دل را به هوا داده
وین جان ز لقای تو برج حملی گشته

آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه (2330)

آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
ای بارخدا بر ما نرمش کن و رحمش ده

روزی که نریزد خون رنجیش بدید آمد
جز از جگر عاشق آن رنج نگردد به

تیر نظرت دیدم جان گفت زهی دولت
پرم چو کمان پرم من از کشش آن زه

من خاک دژم بودم در کتم عدم بودم
آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه

از بانگ تو برجستم در عهد تو بنشستم
ما را تو تعاهد کن سالار توی در ده

بیخود بنشین پیشم بیخود کن و بی‌خویشم
تا هیچ نیندیشم نی از که نی از مه

بر نطع پیادستم من اسپ نمی‌خواهم
من مات توام ای شه رخ بر رخ من برنه

ای یوسف عیسی دم با زر غم و بی‌زر غم
پیش آر تو جام جم والله که توی سرده

زان می که از او سینه صافی است چو آیینه
پیش آر و مده وعده بر شنبه و پنجشنبه

ای دلبر بی‌صورت صورتگر ساده (2331)

ای دلبر بی‌صورت صورتگر ساده
وی ساغر پرفتنه به عشاق بداده

از گفتن اسرار دهان را تو ببسته
و آن در که نمی‌گویم در سینه گشاده

تا پرده برانداخت جمال تو نهانی
دل در سر ساقی شد و سر در سر باده

صبحی که همی‌راند خیال تو سواره
جان‌های مقدس عدد ریگ پیاده

و آن‌ها که به تسبیح بر افلاک بنامند
تسبیح گسستند و گرو کرده سجاده

جان طاقت رخسار تو بی‌پرده ندارد
وز هر چه بگوییم جمال تو زیاده

چون اشتر مست است مرا جان ز پی تو
بر گردن اشتر تن من بسته قلاده

شمس الحق تبریز دلم حامله توست
کی بینم فرزند بر اقبال تو زاده

ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده (2332)

ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده
بگذاشته ما را تو و در خود نگریده

تو شرم نداری که تو را آینه ماییم
تو آینه ناقص کژشکل خریده

ای بی‌خبر از خویش که از عکس دل تو
بر عارض جان‌ها گل و گلزار دمیده

صد روح غلام تو و هر دم چو کنیزک
آراسته خود را و به بازار دویده

بر چرخ ز شادی جمال تو عروسی است
ای همچو کمان جان تو در غصه خمیده

صد خرمن نعمت جهت پیشکش تو
وز بهر یکی دانه در این دام پریده

ای آنک شنیدی سخن عشق ببین عشق
کو حالت بشنیده و کو حالت دیده

در عشق همان کس که تو را دوش بیاراست
امشب تو به خلوتگه عشق آی جریده

چون صبر بود از شه شمس الحق تبریز
ای آب حیات ابد از شاه چشیده